نوبت عاشقی ، سوانح العشاق
هفته نامه سروش، ايران
۱۳۶۹
نويسنده: ابراهيم نبوی
نوبت عاشقی
سوانح العشاق
هفته نامه سروش، ايران
۱۳۶۹
نويسنده: ابراهيم نبوی
نوبت عاشقی
سوانح العشاق
نويسنده: هوشنگ حسامي
نوبت عاشقی
شعری به لطافت زيبايی
نويسنده: حسين هادوی
۱۳۶۹
نوبت عاشقی
منطق دل
نسازد عشق را كنج سلامت
خوشا رسوايي و كوي ملامت
غم عشق از ملامت تازه گردد
وزين غوغا بلند آوازه گردد
ملامت شحنه بازار عشق است
ملامت صيقل زنگار عشق است
Mohsen Makhmalbaf
Summer 1990
Bread and Flower
Street-Tunnel-Day
The bus stops in the street. The boy selling cigarette gets off and Eesa, the flower selling boy gets in. He asks the driver’s permission by an eye signal. Driver lets him through by nodding. The bus door closes behind him. Bus starts moving.
Eesa: Flowers! Flowers!
هفته نامه سروش، ايران
۱۳۶۷
نويسنده: عموزاده خليلی
عروسی خوبان
آخرين هندسه غيراقليدسی
به مثلث ها ميانديشم. مثلث هاي خوب و سر به راهي كه مجموع زواياي داخليشان هميشه و همهجا و همه وقت ۱۸۰ درجه است. و تمام قضيههاي خوب و متعارف هندسه اقليدسي در تمام حالت ها برايشان صادق است.
نويسنده: هوشنگ حسامی
۱۳۶۶
دستفروش، تولد يك فيلمساز
فيلم بايسيكل ران، بر اساس اين فيلمنامه، با تغييراتى توسط نويسنده ساخته شده است.
بايسيكل ران
فيلمنامه
محسن مخملباف
بيمارستان اول، روز.
نقره، زن افغانى در حال جان دادن است. به سختى نفس مى كشد. جمعه، پسر كوچك او مضطرب است و او را باد مى زند. گاهى توى دهان مادرش فوت مى كند. نسيم، مرد افغانى مهاجر، براى زنش دكتر مى آورد. دكتر اول، گوشى را روى سينه نقره مى گذارد.
فيلم دستفروش، بر اساس اين فيلمنامه، با تغييراتى توسط نويسنده ساخته شده است.
تولد یک پیرزن
محسن مخملباف
قصه اول: تولد يك پيرزن
خيابان، آپارتمان مادر و پسر، روز.
در خيابان همه چيز عادى است. عابرى به پيرزن گدايى صدقه مى دهد. گدا تا عابر از كادر بيرون برود، او را دعا مى كند. ديوانه اى را جوانترها سر به سر گذاشته اند. دوربين كم كم بالا مى رود و با يك چرخش نرم، ديد خود را به پنجره اى بسته محدود مى كند.
حاج آقا
با طنابی كه قبلاً گردنش را به درخت بسته بود پاهایش را بست. سطل آب را جلو كشید و كله گوسفند را كرد توی سطل. گوسفند چشم هایش از حدقه بیرون زده بود و تقلا ميكرد طوری كه باعث ميشد هنوز حاجآقا با فاصله بایستد. پشمهای شكم گوسفند تكان ميخورد و شكمش بالا و پائین ميرفت. اما پوزهاش كه سردی آب را احساس كرد مشغول خوردن آب شد و حاجآقا كه خیالش راحت شده بود به جای گوسفند بسمالله گفت.